نقد و بررسی فیلم بروتالیست (The Brutalist)

فیلم بروتالیست با زیرمتن‌های فراوان و روایتی پیچیده، توجه بسیاری را به خود جلب کرده است. این فیلم که برای اولین بار در جشنواره ونیز به نمایش درآمد، برخی از منتقدان را شیفته‌ی خود کرد. فیلمی که با نگاهی متفاوت به موضوع هولوکاست پرداخته و از ابتدا به عنوان یکی از پرانتظارترین آثار سال معرفی شد.

هرچند که فیلم بروتالیست توانسته استانداردهای لازم را رعایت کند، اما به اندازه‌ی انتظارات و نقدهای وسوسه‌انگیز پیرامونش، جذاب نیست. تجربه‌ی چند ساله‌ی اخیر سینما نشان داده که انتظارات بالا از هر فیلمی می‌تواند با سرخوردگی مواجه شود. با این حال، این بدان معنا نیست که بروتالیست فیلم بدی است؛ بلکه فیلمی است که توانسته در میان انبوه فیلم‌های نه‌چندان خوب امسال، اثری قابل تحمل و گیرا باشد.

یکی از نکات قابل توجه در مورد بروتالیست، جایزه شیر نقره‌ای بهترین کارگردانی است که در جشنواره ونیز نصیب کوربت شد. این فیلم حالا یکی از امیدهای اسکار است و با توجه به تبلیغاتی که پشت سرش است، احتمال می‌رود که جوایزی را به خود اختصاص دهد.

در دنیای سینما، بسیاری از فیلم‌ها با توجه به موضوعات حساس‌شان، یا باید تحویل گرفته شوند و یا رد شوند. بروتالیست نیز از همین دسته فیلم‌ها است که با نگاهی جذاب‌تر و متفاوت‌تر به موضوع هولوکاست پرداخته است. هرچند که برای برخی از مخاطبان، این فیلم آن اثری نیست که علاقه‌مند به تماشای مکرر آن باشند، اما همچنان توانسته جایگاه خود را در میان آثار سینمایی امسال پیدا کند.

اگرچه بروتالیست برای برخی از منتقدان و مخاطبان جذاب نبوده، اما همچنان یک فیلم استاندارد و ارزشمند است که با زیرمتن‌های فراوان و روایت خاص خود، توانسته توجه بسیاری را جلب کند.

در ادامه داستان فیلم لو می‌رود

فیلم “پیانیست” را به خاطر دارید؟ قطعاً فراموش نشدنی است، به خصوص به خاطر بازی درخشان “آدرین برودی”. آن معصومیت غم‌انگیز در چشمانش به‌یادماندنی است. آدرین برودی در کنار کارگردانی رومن پولانسکی، به بخش جدایی ناپذیری از تاریخ سینمایی هولوکاست تبدیل شده است. این بازیگر نقش مهمی در زنده نگه داشتن خاطره‌ی هولوکاست در سینما دارد؛ هر چند که فیلم “فهرست شیندلر” نیز درباره این واقعه ساخته شده است، اما هیچ چیزی جای گریه‌ها و نگاه‌های برودی را نمی‌گیرد. به نظر می‌رسد که بردی کوربت با انتخاب آدرین برودی برای فیلم “بروتالیست”، به نوعی به “پیانیست” و هولوکاستی که اشپیلمان از سر گذرانده، ارجاع می‌دهد.

“پیانیست” مرثیه‌ای بر جنگ جهانی دوم و نسل‌کشی یهودیان در میان ایدئولوژی‌های نازی‌ها بود. حالا “بروتالیست” سوگنامه‌ای برای زندگی یهودیان در دوران پس از جنگ است.

در “پیانیست”، آدرین برودی نقش هنرمندی را بازی می‌کند که در رادیوی لهستان تا قبل از حمله‌های نازی‌ها، قطعات کلاسیک می‌نواخت. او همه چیزش را از دست داد؛ خانواده، دوستان، موسیقی و زندگی. حالا، لازلو توث در “بروتالیست” همان اشپیلمان است؛ آدرین برودی در “بروتالیست” همان آدرین برودی در “پیانیست” است که پس از گذراندن دوران هولوکاست، زندگی‌اش را در آمریکا می‌گذراند. “پیانیست” مرثیه‌ای بر جنگ جهانی دوم و نسل‌کشی یهودیان بود، و “بروتالیست” نیز سوگنامه‌ای برای زندگی یهودیان در دوران پس از جنگ. هر دو فیلم پر از درد و سوگ‌اند، پر از ناامیدی و تلخی از دست رفتن آرزوها.

بردی کوربت با هوشمندی تمام، آدرین برودی را به فیلم “بروتالیست” آورده است. بدون او، این فیلم تاثیرگذاری خود را در میان منتقدان و مخاطبان از دست می‌داد. پل ارتباطی میان دوران جنگ و دوران پس از جنگ برای یهودیان، و دلایل مهاجرت آن‌ها به سرزمین موعودشان (طبق باورهای قوم یهود)، در این فیلم به تصویر کشیده شده است. در واقع، “بروتالیست” مدیون “پیانیست”، رومن پولانسکی و آدرین برودی است. سرگشتگی و آوارگی یهودیان با این سه آبجکت سینمایی در دنیای فیلم بیش از هر چیز دیگری قابل درک است.


فیلم با صدای جیغ یک زن آغاز می‌شود و روایت فیلم شروع می‌شود. بروتالیست چیزی حدود سه ساعت و نیم ادامه خواهد داشت. زنی با صورتی زخمی وارد قاب می‌شود و بعدا می‌فهمیم که او خواهرزاده لازلو، ژوفیا است. متوجه می‌شویم که جنگ تمام شده است، متفقین پیروز شده‌اند و حالا قرار است شاهد ترومای پس از جنگ باشیم. مونولوگی که روی تصاویر قرار دارد، خود بیانگر جهان پس از نازی‌هاست. بعد از این سکانس به شخصیت اصلی داستان می‌رسیم؛ آدرین برودی را در کشتی می‌بینیم. اکنون اشپیلمان پس از پایان جنگ، رویای آمریکایی در سر دارد و وارد آمریکا می‌شود.

اشپیلمانی که از دست نازی‌ها جان سالم به در برده بود، باید اینجا نیز به عنوان یک یهودی، یک غیرکاتولیک و یک مهاجر، جان سالم به در ببرد.

لازلو پس از خروج از تاریکی کشتی، اولین چیزی که می‌بیند، مجسمه آزادی است اما وارونه! قرار است لازلو رویای آمریکایی وارونه‌ای را تجربه کند، در واقع کابوس آمریکایی! اشپیلمان در پیانیست توسط نازی‌ها نابود شد و حالا لازلو قرار است به کابوس آمریکایی بپیوندد، همان‌هایی که به خاطر منافع‌شان در برابر هولوکاست سکوت کرده بودند. مجسمه آزادی همچنان کج و برعکس باقی می‌ماند و صاف نمی‌شود. این یک استعاره واضح برای مخاطب است. حالا مخاطب تا انتهای قصه را می‌خواند و می‌فهمد که هیچ‌جا برای هیچ آواره‌ای جایی ندارد. انسان‌ها بدون وطن‌شان، سرگشته و تنها هستند.

لازلو وارد آمریکا می‌شود، بینی‌اش شکسته است و داغ جنگ از نگاهش پیدا است. اکنون اشپیلمانی که از دست نازی‌ها جان سالم به در برده بود، باید در اینجا نیز به عنوان یک یهودی، یک غیرکاتولیک و یک مهاجر، جان سالم به در ببرد. لازلو به نزد پسرعمویش آتیلا می‌رود. او اکنون یک کاتولیک است، نامش را تغییر داده و همسری آمریکایی دارد. شرایط کسب‌وکارش را نیز مطابق با علاقه‌مندی‌های آمریکایی‌ها ترتیب داده است. آتیلا می‌گوید: مردم اینجا از کسب‌وکارهای خانوادگی خوششان می‌آید. اما منظور او شیوه کاتولیک بودن است نه یهودی بودن.

لازلو در کنار پسرعمویش می‌ماند و برای یک فرد ثروتمند کتابخانه می‌سازد. در این حین، فیلم به تدریج به مرحله شخصیت‌پردازی می‌رسد. لازلو یک یهودی مهاجر بااستعداد است که کسی او را نمی‌خواهد. اشپیلمان و لازلو هر دو هنرمندانی هستند که به دلیل یهودی بودن، جایی در میان مسیحیان و رویای آمریکایی ندارند. این جهان فیلمسازی کوربت و رومن پولانسکی در این دو فیلم است. در بخش‌های ابتدایی فیلم و در پرده اول، بروتالیست به‌عنوان یک درام انسانی معرفی می‌شود و دست به ترکیب ژانری می‌زند. درام بر روی کاراکتر لازلو تمرکز می‌کند؛ او را از خانه آتیلا تا هنگام جابجایی ذغال‌سنگ همراهی می‌کند. از زندگی در کلیسا تا صف غذای رایگان، نامه‌نگاری‌های او با همسری که از اردوگاه نازی‌ها جان سالم به در برده است و تلاشش برای کمک به دوست سیاه‌پوست خود. همه این‌ها نشان از فیلمی دارد که قصد قصه‌گویی دارد و به شخصیتش اهمیت می‌دهد.

بروتالیست را می‌توان به چند قسمت تقسیم کرد. بخش کوچک ابتدایی فیلم جایی است که روایت شروع می‌شود و خواهرزاده لازلو ترسیده و درمانده به صداهای خارج از قاب نمی‌تواند واکنش مناسبی نشان دهد. بروتالیست در این قسمت یک اثر آشویتسی است. پس از آن، از جایی که لازلو از کشتی پیاده می‌شود و تا زمانی که به استخدام کارخانه‌دار مشهور آمریکایی درمی‌آید، ما با یک درام انسانی طرف هستیم. در این مدت مخاطب با مصائب آوارگی پس از جنگ روبه‌رو می‌شود. لازلو هنرمند در کلیسا می‌خوابد، ذغال‌سنگ جابجا می‌کند و به‌خاطر یهودی بودن و مهاجر بودن متهم به تعرض می‌شود.

اشپیلمانی که پیانو می‌نواخت، حالا تبدیل به لازلویی شده است که از جنگ گریخته اما همچنان داغ یهودستیزی را بر تن دارد. تنها هروئین و روسپی‌ها دردش را مقداری آرام می‌کنند. او کاملاً شبیه قهرمان‌های فیلم‌های نوآر است؛ سرگشته، تنها، بی‌هدف و بی‌امید در آمریکایی که رویای آمریکایی در سر دارد. در بخش ابتدایی فیلم، بروتالیست را می‌توان یک ترکیب ژانری در نظر گرفت. ما در این قسمت از درام، مردی را داریم که در حال مبارزه با سرنوشتش است، لازلوی تنها. کاراکتری که در قالب نورپردازی‌های فیلم‌های جنایی و نوآر، تن به سرنوشتش می‌دهد و به شکلی پرداخته می‌شود که ما فراموش می‌کنیم او بازمانده‌ای از هولوکاست است.

بروتالیست در بخش‌های ابتدایی خود به عنوان یک فیلم کلاسیک آمریکایی با رویکرد نوآر ظاهر می‌شود. همسر مو بلوند با رژ لب قرمز آتیلا، همان زن همیشگی این ژانر است که قهرمان داستان را به سمت نابودی می‌کشاند. قهرمان داستان، مردی است که از ایدئولوژی هولوکاست و نازی‌ها فرار کرده و حالا در یک زندگی نوآری گرفتار شده است. بردی کوربت قهرمانی را به تصویر می‌کشد که در زیرمتن زندگی‌اش هولوکاستی دردناک نهفته است. فیلمساز در بروتالیست، ایدئولوژی نازی‌ها در پیانیست را کنار می‌گذارد و جای آن را با رویای آمریکایی برای استثمار مهاجران پر می‌کند. از این جهت فیلم را می‌توان به عنوان یک اثر نسبتا متفاوت در گونه هولوکاست در نظر گرفت. برخلاف نوآرهای کلاسیک، زندگی قهرمان نوآر کوربت دارای یک زیرمتن قوی است؛ آواره‌ای از هولوکاست.

تا به اینجای فیلم، تا زمانی که هریسون، سرمایه‌دار پولدار فیلادلفیایی به دنبال لازلو می‌آید، همه چیز عالی است؛ یک درام انسانی در ترکیبی از سینمای نوآر، همراه با ایده‌های ضدجنگ. اما بعد از گذشت این یک ساعت و شروع پرده دوم بروتالیست، فیلم زیر خرواری از ایده‌های ناپخته دفن می‌شود. کوربت نمی‌داند چگونه جهان خود را جمع‌وجور کند و آن قصه‌پردازی پرده اول را ادامه دهد. پس از شکل‌گیری دوستی میان لازلو و هریسون که نقطه عطفی برای پیرنگ به حساب می‌آید، درام تغییراتی می‌کند و زیرمتن‌ها و ایده‌های مختلفی وارد فیلم می‌شوند. اول اینکه جهان جذاب و نوآری کوربت کم‌کم رنگ می‌بازد. ایده‌های این سینمای جذاب به سمت فراموشی می‌روند و بروتالیست وارد دنیایی می‌شود که مخاطب تا انتهای فیلم منتظر پرداختش است.

همانطور که از نام فیلم پیداست، کوربت سعی دارد از معماری به عنوان یک شخصیت در این فیلم استفاده کند (بروتالیست سبکی از معماری است). لازلو یک نابغه معماری است که هولوکاست زندگی‌اش را زیرورو کرده است. حالا او قرار است ساختمانی عظیم و رویایی را برای هریسون بسازد؛ چیزی که از نظر دیگران عملی غیرقابل دسترس به حساب می‌آید. با اینحال لازلو مقدمات کار را می‌چیند، نقشه را می‌کشد، ماکت ساختمان را می‌سازد و برآورد بودجه می‌کند. حالا آن لازلو هنرمند آواره جایگاه خود را به عنوان یک هنرمند در رویای آمریکایی پس از جنگ پیدا کرده است. اما سوال اینجاست که معماری تا چه اندازه توانسته است به عنوان یک شخصیت خودش را ابراز کند؟ این هنر تا کجا در شخصیت‌پردازی لازلو تاثیر داشته است؟

رابطه میان لازلو، آمریکا و معماری در این فیلم به نکته‌ای اساسی برمی‌گردد. ابتدا باید گفت که کوربت نمی‌تواند از معماری به عنوان یکی از عناصر شخصیت‌پردازی برای لازلو استفاده کند. اگر هنر نقشه‌کشی و معماری را از لازلو بگیرید و به او شغل دیگری بدهید، تأثیر چندانی بر داستان نخواهد داشت. مثلا تصور کنید که لازلو نویسنده‌ای بود که به دنبال ناشری می‌گشت که با یهودیان مشکلی ندارد و پول کافی را در اختیار او قرار می‌دهد. همچنین، رابطه میان آمریکا و معماری در این فیلم بسیار مبهم است، به طوری که بعد از پایان فیلم، چیزی از معماری در ذهن مخاطب باقی نمی‌ماند.

معماری و سبک بروتالیست نمی‌توانند ارتباط معناداری با بخش اول فیلم برقرار کنند، به همین دلیل ما نیاز به پلی داریم که بتواند درام انسانی پرده اول را به درام هنری پرده دوم متصل کند.

بروتالیست سبکی از معماری است که بین سال‌های ۱۹۵۰ تا ۱۹۷۰ رواج داشت. این سبک با تمرکز بر عریان ساختن ساختمان‌ها با استفاده از بتن به منظور سریع ساختن خرابی‌های پس از جنگ پیش می‌رفت. کوربت با این نگرش به استعاره‌ای جذاب می‌رسد؛ لازلویی که از جنگ گریخته با استفاده از سبک بروتالیست باید جهان نابود شده بعد از جنگ جهانی دوم را از نو بسازد. اما این استعاره از همان ابتدا ناپدید می‌شود و پس از مدتی برای مخاطب خیلی گل‌درشت به نظر می‌آید. نه ارتباط میان لازلو و معماری مشخص می‌شود و نه نقش آمریکا در این میان خودش را نشان می‌دهد.

معماری و سبک بروتالیست نمی‌توانند با بخش اول فیلم ارتباط معناداری برقرار کنند، به همین دلیل ما نیازمند پلی هستیم که بتواند درام انسانی پرده اول را به درام هنری پرده دوم متصل کند. هیچ چیز در این بین واضح نیست و نمی‌توانیم ارتباط جذابی میان ساختمان‌های بتنی و یک یهودی جنگ‌زده پیدا کنیم. هر چه که معماری و بروتالیست در این فیلم از شخصیت‌پردازی جذاب دور می‌شوند، آمریکا به خود شخصیت می‌گیرد. آمریکا به عنوان یک کاراکتر مستقل در فیلم حضور دارد و مخاطب به راحتی می‌تواند با آن ارتباط برقرار کند. مجسمه وارونه آزادی تا انتهای فیلم همچنان سر جای خود باقی می‌ماند و باعث پرداخت عمیقی از آمریکا می‌شود. بی‌خانمان‌ها، زندگی در کلیسا، آدم‌هایی که در وسایل نقلیه گدایی می‌کنند، خانه کثیف و زوار در رفته لازلو، بیمارستان‌های بدون اتاق که بیماران را در راهرو بستری می‌کنند و هروئینی که به راحتی در دسترس است و اقلیت‌ها به خود تزریق می‌کنند. در نهایت، این آمریکا و رویای وارونه‌اش است که در ذهن باقی می‌ماند، نه ساختمان‌ها و معماری.

یکی از ایده‌های اصلی فیلم بروتالیست، تفکرات ضدیهود و علت شکل‌گیری کشور اسرائیل است. در پرده اول، همسر آتیلا که یک کاتولیک آمریکایی است، لازلو را از خانه و محل کار همسرش بیرون می‌اندازد. این ایده ضدیهود و ضدمهاجر در پرده بعدی فیلم بیشتر به چشم می‌آید و به‌عنوان یک زیرمتن خود را نشان می‌دهد. پس از ملاقات دوباره لازلو و هریسون، زندگی لازلو تغییر می‌کند؛ البته او تنها یک شغل پیدا می‌کند، نه یک زندگی! حالا لازلو در خانه هریسون ساکن است اما همچنان همان اشپیلمانی است که از دست نازی‌ها در حال فرار است و در خانه و انباری مستهلک و نابودشده‌ای زندگی می‌کند.

لازلو قرار است بنای یادبودی برای مادر هریسون بسازد، اما مسیحیان از این بابت نگران هستند. پروتستان‌ها نمی‌توانند ببینند که یک یهودی در نزدیکی‌شان مشغول ساخت یک کلیسا است. لازلو تمام تلاش خود را می‌کند اما همگان از او نفرت دارند. گویا ایدئولوژی ضدیهود در رویای آمریکایی هم دست‌بردار لازلو نیست. در طراحی خانه لازلو از رنگ‌های سرد استفاده شده است، دیوارها ترک برداشته‌اند و چیزی از زیبایی در آنجا وجود ندارد. گویا در حال تماشای فیلمی از دوران رکود بزرگ اقتصادی آمریکا هستیم و نه زمانی که آمریکا رویای آمریکایی‌اش را در حال دیدن بود.

بروتالیست فیلمی است که می‌خواهد در محدوده زمانی ۳ ساعت همه چیز را نشان دهد. چنین چیزی امکان‌پذیر نیست مگر اینکه یک کارگردان باهوش اختیار این فیلمنامه را در دست بگیرد و با استفاده از میزانسن‌ها و قاب‌بندی‌ها، جهانی سخت و پیچیده را به تصویر بکشد. کوربت می‌خواهد داستان مردی را بسازد که خدای بروتالیست است؛ ازقضا یهودی و مهاجر هم هست، از هولوکاست جان سالم به در برده و حالا به آمریکایی آمده است که سوسیالیسم و سرمایه‌داری روبه‌روی یکدیگر ایستاده‌اند و هریسون ثروتمند قصد تملک هنر او را دارد. همه این ایده‌ها در یکجا نمی‌گنجند و نیاز به زمان بیشتر و کارگردانی دقیق‌تری دارند.

کوربت در بسیاری از مواقع به ردوبدل کردن دیالوگ‌ها و نماهای معمولی بسنده کرده است. به‌جز مجسمه وارونه آزادی، تصادف و انفجار قطار، تعرض هریسون به لازلو، عظمت معدن مرمر ایتالیا و برخی از صحنه‌های دیگر که همه‌شان آشکارا گل‌درشت هستند، کوربت از نظر کارگردانی هیچ خلاقیتی از خود نشان نداده است. اگر پالت‌های رنگی سرد و خانه زوار در رفته لازلو را در نظر نگیریم، بخش مهمی از این ایده‌ها باید توسط کارگردانی به تصویر کشیده می‌شد. به‌همین دلیل بسیاری از مفاهیم در بروتالیست گم شده‌اند؛ یکی از آنها شخصیت‌بخشی به معماری است. من بسیار دوست داشتم که رابطه میان معماری، آمریکا و لازلو به‌شکل پخته‌تر و دراماتیک‌تری به‌تصویر کشیده می‌شد، با اینکه معماری و سبک بروتالیست به‌عنوان یک استعاره قوی وارد داستان شده است.

ایدئولوژی ضدیهود، تاریخ و سرمایه‌داری در این فیلم به مراتب بهتر از مفاهیم معماری و بروتالیست پرداخت شده‌اند. مخاطب کاملاً متوجه شرایط یهودیان می‌شود، دلش برای لازلو می‌سوزد، از انفعال او عصبی می‌شود و دوست دارد که شخصیت محبوبش دست به کار بزرگی بزند و قهرمان فیلم شود. زیرمتن ایدئولوژی ضدیهود به خوبی کار می‌کند و تاریخ مهاجرت و شکل‌گیری کشور جدید یهودیان و نوع تولد رویای آمریکایی نیز تا حدی در زیرمتن دیگر پرداخت می‌شوند، هرچند که به اندازه کافی به آنها پرداخته نشده است.

کوربت بروتالیست را با ایده‌های متعدد و زیرمتن‌های سنگینی ساخته است. واقعاً علت شکل‌گیری کشور اسرائیل و مهاجرت یهودیان از سراسر دنیا به سرزمین موعود موضوعی نیست که بتوان در یک فیلم سه ساعته به راحتی به آن پرداخت. کوربت قصد داشت از هر موضوعی به‌میزانی در فیلمش استفاده کند، اما این دیدگاه او را ناکام گذاشت. برای نمایش ایدئولوژی ضدیهود، ایده‌های دیگر زیر سایه رفته‌اند. حتی گوردون نیز وارد داستان می‌شود تا سیاهپوستان و تبعیض نژادی در آمریکا نیز سهمی از بروتالیست داشته باشند.


پایان‌بندی فیلم بروتالیست را اگر در نظر بگیریم، با یک سکانس کولاژ تمام‌عیار روبرو می‌شویم. از پلان‌هایی که به نظر می‌رسد از آرشیو گرفته شده باشند (کوربت می‌خواهد به این ترتیب به داستان خود اعتبار ببخشد و همانند پیانیست به اثرش بستر واقعی بدهد) تا نطق خواهرزاده لازلو، همگی بسیار شعاری به‌نظر می‌رسند. این پایان‌بندی به نوعی مرثیه‌ای کلیشه‌ای بر زندگی مهاجران با استعداد و دور از وطن اصلی‌شان است. فیلم بروتالیست برای بردی کوربت سفری سخت و دشوار بوده است. از ترکیب ایده‌های مختلف گرفته تا پرداخت‌های سنگین نیمه‌کاره‌ای که به تصویر کشیده است.

بروتالیست را نمی‌توان به‌عنوان اثری حائز اهمیت در میان فیلم‌های ضدجنگ و هولوکاستی در نظر گرفت. این فیلم فاصله بسیاری با پیانیست دارد و در خاطر مخاطب باقی نخواهد ماند. ای کاش بردی کوربت به جای انباشتن این همه ایده و زیرمتن ریز و درشت در یک اثر سینمایی، به ساخت یک مینی‌سریال فکر می‌کرد یا تنها یکی از ایده‌های فیلم را به‌عنوان داستان اصلی ادامه می‌داد.

 

 

 
بیشتر بخوانید :
نقد فیلم مگالوپلیس (Megalopolis) | شکست تلخ آرزوهای کاپولا

استخدام در گیماتک

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  بیشتر بخوانید: