فیلم جدید سلاح عریان تلاش میکند تا روح کمدی پارودیک مجموعهی اصلی را بازآفرینی کند، اما در اجرای شوخیها و حفظ لحن طنزآمیز، دچار بینظمی و سهلانگاری شده و در نهایت از هدف خود فاصله میگیرد.
در مواجهه با چنین اثری، میتوان دو رویکرد داشت: نخست، نگاه به فیلم بهعنوان یک اثر مستقل و جدا از گذشتهی مجموعه؛ و دوم، بررسی آن بهعنوان ادامهای بر میراث یک فرانچایز شناختهشده. اگر از زاویهی اول به فیلم نگاه کنیم، با یک کمدی پارودیک مواجهیم که لحظاتی سرگرمکننده دارد. لیام نیسون در نقش فرانک دربن، مأمور پلیسی دستوپاچلفتی، درگیر توطئهای پیچیده از سوی یک میلیاردر شرور میشود. حتی با این دیدگاه نیز نمیتوان از ضعفهای فیلم چشمپوشی کرد، اما مخاطبی که پیشزمینهای از نسخههای قبلی ندارد، احتمالاً بیشتر سرگرم خواهد شد و کمتر دچار ناامیدی میشود.
اما این نقد، رویکرد دوم را انتخاب کرده—یعنی بررسی فیلم بهعنوان ادامهای بر مجموعهای که توسط مثلث خلاق جری زاکر، جیم آبراهامز و دیوید زاکر ساخته شده بود؛ گروهی که با نام اختصاری ZAZ شناخته میشوند. این تیم بیشتر با فیلم کمدی کلاسیک Airplane! شناخته میشود، اما بهنظر نگارنده، توانایی آنها در شوخی با کلیشههای سینمای جاسوسی و جنگی در Top Secret! حتی ظریفتر و هوشمندانهتر بوده است.
فیلم The Naked Gun: From the Files of Police Squad! محصول سال ۱۹۸۸، بر پایهی مینیسریال کوتاه اما خلاقانهی Police Squad! ساخته شد که در سال ۱۹۸۲ پخش شده بود و علیرغم لغو زودهنگام، تأثیر زیادی بر شکلگیری سبک خاص این مجموعه داشت.

برای درک بهتر فضای طنز آثار گروه «زاز» (ZAZ)، پیش از پرداختن به فیلم جدید آکیوا شیفر، لازم است به چند ویژگی کلیدی در سبک کمدی آنها اشاره کنیم. نخستین ویژگی، پارودی بودن تقریباً تمام آثارشان است. آنها ژانرهای جدی سینما را دستمایه قرار میدهند و با زیرکی، کلیشهها و قواعد تثبیتشدهی آنها را به شوخی میگیرند.
دومین خصوصیت، شوخیهای بصری است که در دو شکل نمود پیدا میکند: یکی جزئیات طنزآمیزی که در گوشهوکنار قابها پنهان شدهاند و تماشاگر با دقت میتواند آنها را کشف کند؛ و دیگری، بازی خلاقانه با زبان سینما از پرسپکتیو و قاببندی گرفته تا ترنزیشنها که بهنوعی خودِ فرم را به شوخی میگیرد.
سومین ویژگی، طنز کلامی و بازی با واژگان است. بخش قابلتوجهی از شوخیهای آنها بر پایه برداشتهای تحتاللفظی از اصطلاحات رایج بنا شده است. برای نمونه، در یکی از قسمتهای جوخهی پلیس!، پدری نگران درباره دختر ربودهشدهاش میگوید: «اون یه سوزنه توی انبار کاهه»، و فرانک دربن پاسخ میدهد: «نه، اینطور نیست. عکسش رو دیدم؛ تقریباً جذابه!» این نوع شوخیها، با بهرهگیری از دوگانگی معنایی، لحنی خاص و غیرمنتظره خلق میکنند.
در نهایت، چگالی بالای شوخیهای تصویری و کلامی در هر دقیقه از آثار «زاز» باعث شکلگیری ریتمی خاص و پرانرژی میشود که چهارمین ویژگی مهم سبک آنهاست—ریتمی که مخاطب را مدام درگیر میکند و اجازه نمیدهد لحظهای از فضای طنز فاصله بگیرد.
پنجمین ویژگی بارز در کمدی آثار گروه «زاز»، ماهیت پوچ و ابسورد شوخیهاست. طنز آنها نهتنها از منطق فاصله دارد، بلکه از نظر معنایی نیز در جهانی بیقاعده و بیمنطق جریان دارد؛ اتفاقاتی رخ میدهند که هیچ توجیه عقلانی ندارند و صرفاً برای خلق موقعیتهای غیرمنتظره و خندهدار طراحی شدهاند.
اما ویژگی ششم، که بهطور مستقیم به موضوع اصلی این نقد مرتبط میشود، نحوهی ارائهی این شوخیهاست—جایی که لحن نقش تعیینکنندهای دارد. در دنیای «زاز»، شخصیتها در برابر جنون مطلق اطرافشان هیچ واکنش طبیعی یا عقلگرایانهای نشان نمیدهند. آنچه شوخیها را مؤثرتر و پارودی را نافذتر میکند، جدیت بیتناسب شخصیتها در مواجهه با موقعیتهای کاملاً دیوانهوار است.
و هیچکس این جدیت را بهتر از لسلی نیلسن اجرا نکرد. کمدینی با چهرهای سنگی و هوشی طنزآمیز که نقش فرانک دربن را در سریال Police Squad! و فیلمهای The Naked Gun ایفا کرد. نیلسن استاد «خود را به آن راه زدن» بود—یکی از بهترین نمونههای چهرهی بیخبر و گیج در تاریخ سینما. لذت اصلی تماشای آثار این مجموعه، دیدن نیلسن در حال عبور از یک موقعیت غیرمنطقی به موقعیتی حتی عجیبتر است؛ در حالی که با اعتمادبهنفس کامل، تصمیمهایی احمقانه میگیرد و طوری رفتار میکند که انگار در حال انجام مهمترین و منطقیترین مأموریت جهان است.
اکنون که با نوع خاص طنز مورد انتظار از فیلمی با عنوان سلاح عریان آشنا شدیم، بد نیست نگاهی به پیشینهی سازندگان نسخهی جدید بیندازیم. پروژهی ساخت قسمت چهارم این مجموعه پس از ۱۲ سال بلاتکلیفی، سرانجام در سال ۲۰۲۱ به ست مکفارلن سپرده شد، خالق انیمیشن محبوب Family Guy که در ابتدا قرار بود کارگردانی فیلم را نیز بر عهده بگیرد. با این حال، در نسخه نهایی فیلم، نقش او به تهیهکنندگی محدود شده و تنها ردپایی کمرنگ از مشارکتش در نسخههای اولیهی فیلمنامه باقی مانده است.
در عوض، آکیوا شیفر وظیفهی کارگردانی را بر عهده گرفته و نگارش فیلمنامه را نیز به همراه دن گرگور و داگ مند انجام داده است. البته، آنچه در نسخههای پیشین سلاح عریان بیش از هر چیز تماشاگر را مجذوب میکرد، حضور لسلی نیلسن بود، بازیگری که با چهرهای جدی و رفتاری کاملاً منطقی، از دل موقعیتهای کاملاً غیرمنطقی عبور میکرد و با انتخابهایی احمقانه، لحظاتی فراموشنشدنی خلق میکرد.
در میان نویسندگان جدید، گرگور و مند پیشتر در اتاق نویسندگان سیتکام موفق How I Met Your Mother فعالیت داشتند. اما برای درک بهتر فضای فیلم جدید، بررسی کارنامهی آکیوا شیفر اهمیت بیشتری دارد. این فیلمساز ۴۷ ساله آمریکایی یکی از اعضای گروه کمدی سهنفره The Lonely Island است که در کنار دوستان دوران مدرسهاش، اندی سمبرگ و یورما تاکونی، فعالیت میکند. آنها کار خود را در سال ۲۰۰۱ با ساخت موزیکویدئوهای طنز آغاز کردند و در سال ۲۰۰۵ به تیم برنامهی Saturday Night Live پیوستند.
شیفر در ادامه مسیر حرفهایاش، سه فیلم بلند نیز کارگردانی کرده است: Hot Rod، The Watch و Popstar: Never Stop Never Stopping—آثاری که همگی در فضای کمدی اغراقآمیز و پارودیک ساخته شدهاند و تا حدی میتوانند سرنخهایی از رویکرد او در نسخهی جدید سلاح عریان به ما بدهند.
طنزپردازی آکیوا شیفر، اندی سمبرگ و یورما تاکونی در نگاه نخست شباهتهایی با سبک کاری زاکر، آبراهامز و زاکر دارد. چه در ویدئوهای کوتاه گروه The Lonely Island و چه در فیلمهای بلند شیفر، ردپای پارودی بهوضوح دیده میشود. موزیکویدئوهای آنها اغلب نسخهای طنزآلود از ژانرهای رایج موسیقی هستند و آثار سینمایی شیفر نیز هرکدام ژانری خاص را هدف قرار میدهند: Hot Rod با فیلمهای ورزشی شوخی میکند، The Watch به سراغ کلیشههای علمیتخیلی و تهاجم بیگانگان میرود، و Popstar: Never Stop Never Stopping مستندهای زندگینامهای سلبریتیها را به سخره میگیرد.
با این حال، اگر دقیقتر به ساختار شوخیها و موقعیتهای کمیک این آثار نگاه کنیم، متوجه میشویم که طنز «جزیرهی تنها» بیشتر از آنکه پارودیک یا ابسورد باشد، حالوهوایی کودکانه، کارتونی و گاه بلاهتآمیز دارد. پارودیها معمولاً با فاصلهگذاری از کلیشهها، زاویهای تازه برای نگاه به مفاهیم آشنا ارائه میدهند، و کمدی ابسورد با حذف معنا، نوعی خلأ هدفمند خلق میکند. اما طنز این گروه بیشتر شبیه به بازیگوشیهای بیقاعدهی سه پسربچهی پرانرژی است که هر ژانر را به ابلهانهترین شکل ممکن بازسازی میکنند.
نتیجهی این رویکرد، گاهی به لحظاتی واقعاً خندهدار منجر میشود، اما در بسیاری از موارد، به شوخیهایی تبدیل میشود که بیش از آنکه سرگرمکننده باشند، آزاردهنده، بیهدف و بیساختار به نظر میرسند، درست مانند سروصدای کودکانی که غرق بازی شدهاند، بیآنکه به تأثیر آن بر اطرافیان فکر کنند.
آنچه کمدی ابسورد را از صرفاً شوخیهای بیهدف و بیمنطق جدا میکند، میزان خلاقیت در طراحی موقعیتهای طنزآمیز و نحوهی پرداخت شوخیهاست. بدون این خلاقیت، هر نوع سروصدا یا رفتار بیمعنا را میتوان بهاشتباه «ابسورد» نامید. در سوی دیگر، پارودی نیز نیازمند شناخت دقیق و عمیق از ساختارها و کلیشههای ژانری است. البته آثار پارودیک هم گاهی برای ایجاد واکنش شدیدتر در مخاطب، به سمت شوخیهای کودکانه یا احمقانه میروند، اما در نهایت، چارچوب کلی آنها بهطور مستقیم با فرم و محتوای اثری که مورد نقد قرار میگیرد، در ارتباط است.
این همان رویکردی است که گروه «زاز» در آثار خود دنبال میکردند. مینیسریال درخشان Police Squad! نمونهای عالی از پارودی سریالهای پلیسی محبوب دهههای ۵۰ و ۶۰ تلویزیون آمریکا بود. ساختار شوخیهای این سریال بر پایهی وارونهسازی کلیشههای رایج در آن ژانر بنا شده بود. شخصیت فرانک دربن، برخلاف قهرمانان معمول داستانهای پلیسی، نهتنها در کارش مهارت نداشت، بلکه ابتداییترین سرنخها را نادیده میگرفت و تنها با مجموعهای از تصادفهای عجیب، موفق میشد پروندهها را به شکلی غیرقابلباور حل کند. این وارونهسازی دقیقاً همان چیزی بود که پارودی را به ابزاری مؤثر برای نقد و طنز تبدیل میکرد.
فرانک دربن، شخصیت اصلی سریال Police Squad!، نماد تمامعیار وارونهسازی کلیشههای پلیسی بود. او هر بار هنگام پارک کردن، ماشینش را به جایی میکوبید، بهجای تسلی دادن بازماندگان قربانیان، با حرفهایش زخمهایشان را تازه میکرد و برای کسب اطلاعات، به کفاشی مراجعه میکرد که گویی از تمام اسرار جهان باخبر بود! حتی شوخی پایانی هر قسمت—ایستادن ناگهانی شخصیتها با آغاز موسیقی تیتراژ—صرفاً یک ایده احمقانه نبود، بلکه بازتابی طنزآمیز از تمهیدات آشنا در سریالهای پلیسی کلاسیک بود. بازآفرینی این شوخی در پایان نسخه جدید سلاح عریان، دیگر آن معنا را ندارد و صرفاً بهعنوان بهرهبرداری نوستالژیک عمل میکند.
همانطور که پیشتر اشاره شد، تفاوت میان کمدی ابسورد و شوخیهای بیهدف، در خلاقیت نهفته در طراحی موقعیتها و نحوهی اجرای طنز است. بدون این خلاقیت، هر رفتار بیمنطق و هر سروصدای بیمعنا میتواند بهاشتباه «ابسورد» تلقی شود.
با انتقال دنیای Police Squad! از تلویزیون به سینما و آغاز فرانچایز The Naked Gun، گروه «زاز» ژانر هدف خود را از سریالهای پلیسی به فیلمهای اکشن جاسوسی مانند James Bond تغییر دادند. این تحول باعث شد عناصر سیاسی و بینالمللی به داستانها اضافه شوند. برای نمونه، در قسمت اول فیلم، محور داستان تلاش برای جلوگیری از نقشهی یک شرور بود که قصد داشت با استفاده از دستگاه کنترل ذهن، ملکهی بریتانیا را ترور کند، ایدهای که همزمان هم پارودی ژانر جاسوسی بود و هم بستری برای خلق موقعیتهای طنزآمیز و غیرمنتظره.
هرچه مجموعهی سینمایی سلاح عریان از ریشههای پارودیک خود فاصله گرفت، کیفیت و خلاقیت شوخیهایش نیز رو به افول گذاشت. در قسمت سوم، این افت بهوضوح مشهود بود؛ جایی که با موقعیتهای طنزی مواجه بودیم که نه به ژانر خاصی ارجاع داشتند و نه از آن جنس شوخیهای ابسورد هوشمندانه خبری بود. شوخیهای بصری خلاقانه به حداقل رسیده بودند و لحن متعادل و کنترلشدهی گذشته جای خود را به اغراقهای بیرویهای داده بود که صرفاً برای خنداندن مخاطب طراحی شده بودند.
با این پیشزمینه، چندان عجیب نیست که فیلم جدید آکیوا شیفر نیز دچار آسیبی مشابه شده باشد. سبک کمدی شیفر با مفهوم «کنترلشده» بیگانه است و در سه فیلمی که تاکنون کارگردانی کرده، بهندرت از زبان سینما برای خلق شوخیهای بصری بهرهای خلاقانه برده است. در عوض، آثار او بیشتر متکی بر شوخیهای کلامی و موقعیتهای طنزآمیز هستند که در فیلمهایی مانند Hot Rod و Popstar: Never Stop Never Stopping به همان حالوهوای کودکانه و گاه بلاهتآمیز گروه The Lonely Island نزدیک میشوند. در فیلم The Watch نیز که با همکاری ست روگن و ایوان گلدبرگ نوشته شده بود، طنز به سمت کمدیهای گستاخانه و بیپرده (Raunchy Comedy) متمایل شده بود—نوعی از کمدی که بیشتر بر شوکآفرینی و بیپروایی تکیه دارد تا ظرافت و ساختار.
نسخهی جدید سلاح عریان ترکیبی آشفته و بیهویت از سه سبک متفاوت کمدی است که پیشتر در این نقد به آنها پرداختهایم: پارودی کلاسیک گروه «زاز»، طنز بزرگسالانه و بیپردهی ست روگن، و شوخیهای کودکانه و بیمنطق گروه The Lonely Island. حاصل این تلفیق، مجموعهای ناهمگون از شوخیهاست که از نظر میزان خلاقیت، تفاوتهای چشمگیری با یکدیگر دارند.
در بخشهایی از فیلم، میتوان ردپای مستقیم شوخینویسی آثار پیشین مجموعه را دید—نوعی ادای احترام به نسخههای کلاسیک. برای مثال، بیکفایتی فرانک دربن در حل پروندهها که باعث میشود واضحترین سرنخها را نادیده بگیرد، در صحنهی تصادف بهخوبی بازنمایی شده است. شوخیهای بصری نیز در قالب جزئیات قاببندیها حضور دارند؛ مانند لحظهای که «پروندههای حلنشده» از داخل یخچال بیرون کشیده میشوند. همچنین، طنز کلامی همچنان بخش قابلتوجهی از دیالوگها را تشکیل میدهد—نمونهاش زمانیست که فرانک به بث (با بازی پاملا اندرسون) صندلی تعارف میکند و او با جدیت پاسخ میدهد: «در خانهام به اندازه کافی صندلی دارم!» این نوع شوخیها، هرچند گاه یادآور فضای آثار «زاز» هستند، اما در کنار دیگر عناصر ناهماهنگ فیلم، انسجام و تأثیرگذاری خود را از دست میدهند.
دومین نوع کمدی که در نسخه جدید سلاح عریان به چشم میخورد، همان طنز بیپرده و بزرگسالانهایست که با تأکید بر شوخیهای زننده یا مفاهیم جنسی شکل میگیرد. نمونهاش سکانس طولانی و بیرمق بازجویی و بررسی تصاویر ضبطشده است که تمام بار طنز آن بر پایهی ایدهای سطحی و تکراری مثل نیاز فرانک دربن به دستشویی بنا شده. یا صحنهای که مأمور اجیرشده توسط ریچارد کین (با بازی دنی هیوستن) در حال دید زدن خانهایست و بهواسطهی خطای دید، برداشتهایی جنسی از اتفاقاتی کاملاً بیربط ارائه میشود—شوخیهایی که نه خلاقانهاند و نه تازه.
اما آنچه بیش از اینها به فیلم لطمه میزند، شوخیهای دسته سوماند؛ همان طنزهای کودکانه و کارتونی که ریشه در سبک گروه The Lonely Island دارند. برای نمونه، در مونتاژ عاشقانهی فرانک و بث، یکی از ضعفهای آشکار شیفر در کنترل ریتم و اندازهگیری طنز بهوضوح دیده میشود. ایدهی عجیب حلول روح در آدمبرفی، به شکلی غیرمنتظره کش پیدا میکند و در نهایت ساختار مونتاژ را به هم میریزد تا صحنهای شبهدلهرهآور خلق شود. این نوع شوخیها نهتنها بیمعنا و کشدارند، بلکه عمداً چنین طراحی شدهاند—نمونهای از همان بازیهای بیقاعدهی ذهنی که بیشتر به شیطنتهای بیهدف سه نوجوان پرانرژی شباهت دارد تا طنزی هدفمند و ساختارمند.
اما فراتر از بیمزه بودن خود شوخی، مسئلهی اصلی این است که چنین ایدهای هیچ سنخیتی با منطق طنز مجموعه سلاح عریان ندارد. گنجاندن یک موقعیت بیربط و بیساختار در قالب مونتاژ عاشقانه، صرفاً به این دلیل که برخی تریلرهای جنایی چنین مونتاژهایی دارند، نمیتواند پارودی تلقی شود—چرا که سوژهی شوخی (آدمبرفی تسخیرشده) هیچ ارتباطی با ویژگیهای شناختهشدهی مونتاژهای عاشقانه در آن ژانر ندارد و صرفاً بهعنوان یک وصلهی ناجور عمل میکند.
نمونههای دیگری از این جنس شوخیهای بیهدف نیز در فیلم دیده میشود؛ از جمله پافشاری یکی از اعضای هیئتمدیرهی شرکت «ایدنتک» بر عبارتی احمقانه که نهتنها خندهدار نیست، بلکه لحن کلی فیلم را دچار اختلال میکند. یا صحنهای که فرانک دربن سر بارتندر کلاب ریچارد کین را چندین بار به میز میکوبد و هر بار چهرهی او تغییر میکند، شوخیای که بیشتر به یک انیمیشن کودکانه شباهت دارد تا طنز سینمایی. در سکانس پایانی نیز، آویزان شدن قهرمان از یک جغد برای تعقیب شخصیت منفی، آنقدر کارتونی و اغراقشده است که نمیتوان آن را ابسورد دانست؛ بلکه بیشتر به شوخیهای بیمنطق و کودکانهای شباهت دارد که از ساختار و هدف تهیاند.
مشکل اصلی فیلم جدید سلاح عریان این است که آکیوا شیفر و تیم نویسندگیاش تلاش کردهاند هم به میراث طنزآمیز آثار «زاز» وفادار بمانند و هم سلیقهی شخصی خود را در روایت جدید اعمال کنند. نتیجهی این دوگانگی، نوعی آشفتگی خلاقانه است که نهتنها شوخیهای کودکانه و بلاهتآمیز فیلم را از نظر کیفیت مستقل دچار ضعف کرده، بلکه انسجام درونی اثر را نیز بر هم زده است.
برای نمونه، در برخی سکانسها فرانک دربن به سبک جان ویک، با ترکیبی از سلاحهای سرد و گرم، دشمنان را یکییکی از پا درمیآورد—صحنههایی که با منطق پارودیک مجموعه، یعنی «بیکفایتی مأمور پلیس»، همخوانی ندارند. در نقطهی مقابل، در صحنهای از حضور او در کلاب شخصیت منفی، نشانههایی از هوشمندی و درایت دیده میشود؛ جایی که دربن درباره نسبت خانوادگی بث با مقتول سؤال میپرسد و پس از شنیدن پاسخ منفی، پیشنهاد میدهد این حقیقت پنهان بماند. این لحظات، هرچند گاه بامزهاند، اما با ساختار طنز مجموعه که بر ناتوانی و تصادف بنا شده، در تضادند.
فیلم جدید سلاح عریان در واقع تلفیقی بیهویت از سه نوع کمدی است: پارودی کلاسیک «زاز»، طنز بزرگسالانه و بیپردهی ست روگنی، و شوخیهای کودکانهی گروه The Lonely Island. این ترکیب ناهمگون باعث شده فیلم در انتقال لحن و هدف خود دچار سردرگمی شود.
و حالا که صحبت از جان ویک شد، باید به یکی دیگر از محدودیتهای فیلم اشاره کرد: عدم تطابق طبیعی با زمینهی تاریخی و فرهنگی زمانهی تولید. هرچند شخصیت شرور فیلم—میلیاردر مرموزی که شرکتش خودروهای برقی هوشمند میسازد و قصد دارد با ابزارهای دیجیتال تودهها را رادیکال کند—بهوضوح نمادی از ایلان ماسک است و میتوان آن را نوعی بهروزرسانی سیاسی در متن فیلم دانست، اما این اشارهها بیشتر در سطح باقی میمانند و در بازنمایی ژانری و پارودیک، عمق و انسجام لازم را ندارند.
همانطور که پیشتر اشاره شد، مینیسریال Police Squad! پارودی سریالهای پلیسی دهههای ۵۰ و ۶۰ تلویزیون آمریکا بود و فیلمهای سلاح عریان در اواخر دههی ۸۰ و اوایل دههی ۹۰، با الهام از فضای فیلمهای جاسوسی، بهویژه جیمز باند، ساخته شدند. اما نسخهی جدید سلاح عریان موفق نمیشود برای خود هویت مشخصی بسازد یا با نمادهای فرهنگی روز ارتباطی معنادار برقرار کند. هرچند ایدههایی مانند سکانسهای مبارزهی ترکیبی با سلاحهای سرد و گرم یا حضور فرانک در کلابی با نورپردازی نئونی در فیلم دیده میشوند، اما فیلمنامه آنقدر سطحی و گذرا با این عناصر برخورد میکند که نمیتوان آن را پارودی جان ویک دانست.
در واقع، مقایسهی بازی لسلی نیلسن در نقش فرانک دربن با نقشآفرینی لیام نیسون در نقش فرانک دربن جونیور، بهخوبی نشان میدهد که فیلم جدید چه چیزی را از نسخههای پیشین از دست داده است. انتخاب نیسون از جهات مختلف منطقی به نظر میرسد: از شباهت نام او با لسلی نیلسن گرفته تا تصویر سینماییاش بهعنوان قهرمان خشن و انتقامجو در مجموعه فیلمهای Taken، و حتی تلاش قابلتوجهش برای اجرای طنز در قالبی متفاوت از نقشهای گذشتهاش.
اما تفاوت اصلی در اینجاست: نیسون تلاش میکند بامزه باشد، در حالی که نیلسن ذاتاً بامزه بود. نیلسن با چهرهای جدی و رفتاری کاملاً منطقی در دل موقعیتهای کاملاً غیرمنطقی، طنزی خلق میکرد که نیازی به تلاش نداشت—او خودش بخشی از جهان پارودیک بود. نیسون، هرچند با تعهد و انرژی ظاهر شده، اما در نهایت نمیتواند همان تأثیر طبیعی و بیواسطه را بازآفرینی کند.
تولید محتوا کاری بسیار دشوار و زمانبر است. تیم ما برای جبران هزینهها و جهت پرداخت هزینه دستمزد تولیدکنندگان کانتنت نیاز به حمایت کاربران عزیز دارد. شما میتوانید جهت حمایت مالی از گیماتک از طریق لینک حامی باش ما به حمایت ریالی و یا ارزی سایت و تولیدکنندگان محتوای گیمینگ بپردازید.






























