نقد و بررسی فیلم Beetlejuice Beetlejuice

فیلم بیتل‌جوس یکی از دنباله‌های موفق ساخته‌شده توسط تیم برتون است. این فیلم پیرامون موضوعاتی همچون مرگ، سوگواری، ارتباطات بین‌نسلی و خانواده است. با نقد و بررسی این فیلم همراه گیماتک باشید.

تیم برتون یکی از کارگردانان منحصربه‌فرد و عجیب دنیای سینما است. به اندازه‌ای که به گفته خودش، دیگران همیشه او را به‌عنوان “آن آدم عجیب با جوراب‌های خنده‌دار” به یکدیگر نشان می‌دادند. اما از نگاه خودش، او یک فرد کاملاً معمولی است. بااین‌حال، همین عجیب بودنش به چشم ما سینمایی بسیار خاص، جذاب و البته عجیب را پدید آورده است. سینمای تیم برتون، سینمایی پر از خیال و خیال‌پردازی است که تماشاگران را غرق در دنیای خود می‌کند.

برتون از آن دسته کارگردانانی است که به تماماً به ناخودآگاه و غرایز عجیبش تکیه می‌کند. او اصلاً شبیه هیچ‌کس دیگری نیست و برایش اهمیتی ندارد که آثارش با سلیقه بسیاری از کمپانی‌ها تطابق ندارد. نقاشی‌هایش هم شبیه فیلم‌هایش هستند و بیشتر فیلم‌هایش از نقاشی‌هایش نشأت گرفته‌اند. برتون به‌طور ذاتی فردی متفاوت است و از هنر برای به تصویر کشیدن ناخودآگاه شلوغ و پر از موجودات عجیب و غریبش استفاده می‌کند. این موجودات که از کودکی با او همراه بوده‌اند، حالا در دنیای فیلم‌هایش زنده شده‌اند.

عجیب بودن در دنیای سینما همیشه مزیتی ندارد. مخاطبان به دو دسته تقسیم می‌شوند: آن‌هایی که عاشق آثارش هستند و آن‌هایی که هیچ‌گاه به او علاقه‌مند نمی‌شوند. به خاطر همین ویژگی‌ها، برتون در دهه‌های ابتدایی کارش با دید “اگر شد، شد، اگر نشد، نشد” کار می‌کرد. اما به مرور زمان، جهان خاص خودش را به همه تحمیل کرد و در هالیوود به یک ستاره تبدیل شد. حالا او از دید منتقدان یک فیلمساز مولف است که بیشتر اعتبارش را از مخاطبانی می‌گیرد که به جهان خاص هیولاها و کاراکترهای عجیب علاقه‌مند هستند.

در درون برتون، یک پسربچه تنها و گوشه‌گیر زندگی می‌کند که برای فرار از تنهایی با دوستان خیالی‌اش به گشت‌وگذار می‌پردازد، ماجراجویی می‌کند و خود را در کاراکترهایی مثل ادوارد دست‌قیچی، ویلی وانکا و دیگر شخصیت‌هایش می‌بیند. امیدواریم این پسربچه هیچ‌گاه بزرگ نشود تا دوستان خیالی‌اش برای همیشه زنده بمانند!

نقد فیلم بیتل جوس

هنگامی که تیم برتون به دلیل استعدادهای منحصربه‌فرد خود به دیزنی پیوست، اگرچه مدیران ارشد به توانایی‌های او پی برده بودند، اما هنوز به او به‌عنوان یک کارگردان حرفه‌ای اعتماد نداشتند. سرانجام، برتون پس از ساخت دو فیلم کوتاه موفق و یک فیلم نیمه‌بلند، اولین فیلم تأثیرگذار و مهم خود یعنی فرانکنوینی را ساخت. فرانکنوینی داستان پسری است که سگش در یک تصادف کشته می‌شود و او با استفاده از برق، سگش را دوباره زنده می‌کند. سگ ظاهر ترسناکی به خود می‌گیرد و آن‌ها مجبور می‌شوند از دید همسایه‌ها پنهان بمانند. این فیلم می‌تواند چکیده‌ای از همه کارهای برتون باشد. شاید به همین دلیل است که او در سال ۲۰۱۲ دوباره به سراغ این قصه رفت و انیمیشن آن را ساخت.

گفتم که عجیب‌وغریب بودن در سینما هم روز خوب دارد و هم روز بد. برتون پس از ساخت فیلم کوتاه فرانکنوینی از دیزنی اخراج شد، اما در جایی دیگر تهیه‌کننده‌ای را وسوسه کرد و برای ساخت فیلم ماجراجویی بزرگ پی‌وی (۱۹۸۵) استخدام شد. این فیلم از لحاظ روایی هیچ جایگاهی در جهان برتون ندارد، اما برای ورود برتون به سینما تصمیمی حیاتی تلقی می‌شد. ساخت این فیلم زمینه تولید بیتل‌جوس (۱۹۸۸) را فراهم کرد، اثری دلچسب و جذاب که باعث شد برتون دنباله‌ای برای آن بسازد.

قبل از اینکه به بررسی و نقد بیتل‌جوس بپردازیم، نگاهی مختصر به کارنامه برتون خواهیم داشت.

تیم برتون با ساخت فیلم بتمن در سال ۱۹۸۹ وارد دهه‌ی دوم دوران فیلمسازی خود شد. برادران وارنر بار دیگر تصمیم گرفتند به برتون اعتماد کنند. برتونی که پیش‌تر از دیزنی اخراج شده بود، اکنون با ساخت فیلم‌هایی مانند ماجراجویی پی‌وی، بیتل‌جوس و بتمن برای برادران وارنر به یک ماشین پولسازی تبدیل شده بود. پس از ساخت بتمن، او به سراغ یکی از بهترین و موفق‌ترین فیلم‌هایش، یعنی ادوارد دست‌قیچی رفت. فیلم موفق در کارنامه‌ی برتون یعنی یک فیلم شخصی، و ادوارد دست‌قیچی نیز همچون بیتل‌جوس فیلمی موفق و شخصی بود.

برتون زمانی می‌تواند فیلمی خارق‌العاده بسازد که ایده آن از ناخودآگاه و خاطرات کودکی‌اش سرچشمه بگیرد؛ به همین دلیل بود که دنباله بتمن با نام بازگشت بتمن نتوانست مخاطب و حتی خود برتون را راضی کند. او از این شکست درس گرفت و دوباره به جهان شخصی‌اش بازگشت و اد وود را ساخت. این فیلم که متعلق به دیزنی بود، توانست توجه منتقدان را به خود جلب کند و جوایز بسیاری کسب کند، اما همچون فرانکنوینی، برای دیزنی یک شکست تجاری به حساب آمد. برتون پس از این فیلم دوباره به سراغ برادران وارنر رفت و مریخ حمله می‌کند را ساخت، فیلمی که برای او سراسر شکست بود.

دهه‌ی دوم دوران فیلمسازی برتون پر از آزمون و خطا بود. او متوجه شد که فیلم‌های شخصی بیشتر از فیلم‌هایی که به توصیه استودیوها ساخته می‌شوند، برایش موفقیت‌آمیز خواهند بود. همین تجربه‌ها و درس‌ها به او کمک کردند تا در ادامه مسیر خود به عنوان یک فیلمساز موفق و تاثیرگذار شناخته شود.

تیم برتون دهه‌ی سوم دوران فیلمسازی خود را با ساخت نیمه‌کاره‌ی فیلم سوپرمن آغاز کرد. اما خیلی زود متوجه شد که این پروژه برای او مناسب نیست و تصمیم گرفت به جهان شخصی خود بازگردد. به همین دلیل، او به سرعت فیلم اسلیپی هالو را ساخت که او را به مسیر خود بازگرداند. پس از ساخت این فیلم، برتون به خاطر ساخت سیاره میمون‌ها و بتمن مورد انتقادات شدید قرار گرفت. بازسازی و دنباله‌سازی فیلم‌هایی مانند بتمن و سوپرمن که تبدیل به برند شده بودند، برای برتون که دنیای خاص و هیولایی خود را داشت، چندان موفق نبود و ترکیب این دو جهان برای او شکست‌هایی به همراه داشت. اما این شکست‌ها برتون را ناامید نکرد و او ماهی بزرگ را ساخت. با دو فیلم چارلی و کارخانه شکلات‌سازی و عروس مرده، برتون تمام انتقادات و بی‌مهری‌ها را به تحسین و تمجید تبدیل کرد.

برتون در سال ۲۰۰۷ فیلم سوئینی تاد: آرایشگر شیطانی خیابان فلیت را ساخت که به یکی از آثار پرزرق‌وبرق و محبوب او تبدیل شد و تا قبل از ساخت سریال ونزدی، آخرین اثر مهم او محسوب می‌شد. بعد از ساخت این فیلم، او وارد دوره جدیدی از فیلمسازی خود شد که روزهای سخت و بی‌رمقی را تجربه می‌کرد. فیلم آلیس در سرزمین عجایب با اینکه در گیشه موفق بود، اما نتوانست منتقدان را راضی کند، چراکه آلیس و دنیای خیالی‌اش از دنیای شخصی برتون نشأت نگرفته بودند.

تیم برتون

تیم برتون پس از شکست فیلم آلیس در سرزمین عجایب به برادران وارنر پیوست و در سال ۲۰۱۲ فیلم سایه‌های تاریک را ساخت. این فیلم نیز از دنیای شخصی برتون نشأت نگرفته بود، بنابراین عجیب نبود که هم در میان منتقدان شکست بخورد و هم در گیشه موفقیتی نداشته باشد. برتون دوباره به دنیای شخصی خود بازگشت و فیلم فرانکنوینی را با همکاری دیزنی ساخت. این استاپ موشن که بازسازی انیمیشنی بود که بخاطرش از دیزنی اخراج شده بود، توانست چند جایزه معتبر را کسب کند.

پس از ساخت فرانکنوینی، یکی از شخصی‌ترین فیلم‌های برتون که از دوران کودکی‌اش الهام گرفته بود، بار دیگر مسیر او به سمت ساخت فیلم‌های نه‌چندان موفق رفت. اما ساخت سریال ونزدی در سال ۲۰۲۲ او را نجات داد و باعث شد تا بتواند دوباره بیتل‌جوس را به دنیای سینما بازگرداند. کارنامه‌ی برتون نشان داده که دنباله‌سازی و بازسازی برای او موفقیت‌آمیز نبوده و او خود نیز به این موضوع واقف بود. اما چه شد که برتون تصمیم گرفت یکی از موفق‌ترین فیلم‌هایش را بازسازی کند و شانس خود را دوباره امتحان کند؟ بیتل‌جوس یک فیلم شخصی برای برتون بود و او نیز متخصص در ساخت فیلم‌های شخصی است. برتون عجیب‌وغریب تنها می‌تواند از پس فیلم‌هایی برآید که خود زندگی‌شان کرده باشد.

بیتل‌جوس به عنوان یک فیلم شخصی و متفاوت توانست جایگاه ویژه‌ای در سینمای برتون پیدا کند. این فیلم با استفاده از عناصر داستانی منحصر به فرد و شخصیت‌های خاص، توانست توجه مخاطبان و منتقدان را جلب کند. برتون با بازگشت به این فیلم، به نوعی به ریشه‌های هنری و خلاقیت خود بازگشته و تلاش کرده تا دوباره همان جادوی گذشته را زنده کند.

به نظر می‌رسد که فیلم‌های شخصی و خاص برتون همیشه مورد استقبال بیشتری قرار می‌گیرند و بازسازی بیتل‌جوس نیز از این قاعده مستثنی نبوده است. بازگشت به ریشه‌های هنری و استفاده از خلاقیت‌های اولیه، همیشه می‌تواند نتایج بهتری به همراه داشته باشد و این موضوع در کارنامه برتون به خوبی مشهود است.

سال ۱۹۸۸ بود و فیلم بیتل‌جوس تیم برتون توانست نقدهای مثبتی از منتقدان دریافت کند. همه بیتل‌جوس را دوست داشتند اما کمتر کسی فکر می‌کرد که چند دهه بعد دنباله‌ای برای آن ساخته شود. فیلم بیتل‌جوس ۱۹۸۸ مانند دنباله‌اش، درباره مرگ و زندگی بود. باربارا و آدام میتلند تصمیم می‌گیرند تعطیلات خود را در خانه بگذرانند، اما یک روز هنگام بازگشت از خرید، اتومبیل‌شان به داخل رودخانه سقوط می‌کند. وقتی به خانه می‌رسند، متوجه می‌شوند که در آینه خود را نمی‌بینند و سپس با کتاب راهنمای مردگان روبرو می‌شوند و درک می‌کنند که از آن تصادف زنده به خانه بازنگشته‌اند. خانه آن‌ها فروخته می‌شود و ساکنین جدید با کلی اداواطوار از نیویورک به آنجا می‌آیند. باربارا و آدام برای حل مشکلاتشان بیتل‌جوس را از دنیای مردگان استخدام می‌کنند، یک مطرود شیطانی!

دختر این خانواده، لیدیا، همان چیزی بود که برتون به آن علاقه داشت و بیتل‌جوس را تبدیل به یک فیلم شخصی برای او کرد. لیدیا کلید موفقیت برتون بود؛ کاراکتری منزوی، متفاوت و علاقه‌مند به مرگ! تنها زنده‌ای که می‌توانست باربارا و آدام را ببیند. لیدیا اصلی‌ترین شخصیت این فیلم همانند خود برتون بود و برتون نیز ماهر در به تصویر کشیدن شخصیت‌هایی مثل خودش. بیتل‌جوس جهان برتونی را به‌طور دقیق به تصویر می‌کشید و به همین دلیل از گزینه‌های اصلی برای دنباله‌سازی بود. برتون از میان فیلم‌هایی همچون ادوارد دست‌قیچی، بیتل‌جوس، اد وود، چارلی و کارخانه شکلات‌سازی و اسلیپی هالو، بیتل‌جوس را برای دنباله‌سازی انتخاب کرد.

بیتل‌جوس با عنوان‌های مختلفی مانند بیتل‌جوس عاشق!، بیتل‌جوس به هاوایی می‌رود!، بیتل‌جوس به فضا می‌رود! پیشنهاد شده بود. در نهایت، قرعه به نام بیتل‌جوس بیتل‌جوس افتاد.

نقد فیلم بیتل جوس

حال داستان بیتل‌جوس بیتل‌جوس زندگی لیدیا، دختر نوجوان عجیب را دنبال می‌کند. برتون پس از سال‌ها دوباره به یکی از شخصیت‌های محبوبش بازگشته است. لیدیا که محصول برتونیسم است، به اندازه این سال‌ها رشد کرده و در پی تحقق جهان برتون است. شاید یکی از دقیق‌ترین و عمیق‌ترین شخصیت‌های برتون همین لیدیا باشد. برتون در زمان ساخت فیلم بیتل‌جوس ۱۹۸۸ با این شخصیت همذات‌پنداری می‌کرد. اکنون که کودک درون برتون بزرگ شده، لیدیا نیز بزرگ شده است. هر دو آرام‌تر شده‌اند اما برتون از این وضعیت راضی نیست؛ او خودش را بیدار می‌کند و از زبان مادرخوانده لیدیا به خود می‌گوید: «زندگی‌ات را پس بگیر، آن آدم گستاخ کجا رفته؟»

در بیتل‌جوس بیتل‌جوس، چارلز توسط کوسه‌ها خورده می‌شود و دلیا، لیدیا و دخترش آسترید برای اجرای مراسم یادبود به خانه‌ی روح‌زده‌شان در وینتر ریور بازمی‌گردند. (جایی که قسمت قبلی نیز در آن فیلمبرداری شده است.) آسترید مدل مینیاتوری آدام را پیدا می‌کند، با یک روح خبیث سر قرار می‌گذارد و دوباره سروکله بیتل‌جوس پیدا می‌شود. برتون در این فیلم نیز روایت را با لیدیا شروع می‌کند و فقط می‌خواهد با او کنار بیاید. برتون می‌گوید: «لیدیا شخصیتی است که او را می‌فهمم و با او همذات‌پنداری می‌کنم» لیدیای بیتل‌جوس کاراکتری گوتیک و سرکش است، از آن شخصیت‌هایی که برتون برایشان می‌میرد! برتون می‌گوید که این فیلم از جنبه‌ی این کاراکتر بُعدی شخصی برایش دارد، به همین دلیل دنباله‌اش را ساخته است. برتون: «دوست داشتم بدانم که چه بر سر یکی از شخصیت‌های تاریک و سرکشم آمده، زمانی که او پا به دوران بزرگسالی گذاشته است.» به گفته برتون، جهان لیدیای بیتل‌جوس بیتل‌جوس ساخته و پرداخته دنیای خود او است. برتون نیز همانند لیدیا درگیر احساسات متضاد است، گیج و سردرگم، نمی‌داند راهش درست بوده یا نه؟ از ماهیت روابطش مطمئن نیست و از سفر زندگی‌اش هنوز درس‌های لازم را نگرفته است.

به گفته‌ی برتون، جهان بیتل‌جوس بیتل‌جوس ساخته و پرداخته‌ی دنیای خود اوست. برتون نیز همانند لیدیا درگیر احساسات متضادی است، گیج و سردرگم است، نمی‌داند راهش درست بوده یا نه؟ از ماهیت روابطش مطمئن نیست و از سفر زندگی‌اش هنوز درس‌های لازم را نگرفته است.

با اینکه برتون خود فیلمنامه‌هایش را نمی‌نویسد، اما یک فیلمساز مولف است. خالق یک جهان برتونیسمی، ترسناک و کج‌ومعوج! او قاعده و قوانین خودش را دارد و از دو الگوی هوشمندانه و منحصربه‌فرد برای خط‌بندی سینمایش استفاده می‌کند: دنیای کودکی و جهان درونی‌اش! ایده‌های برتون محصول زیست هنرمندانه‌اش هستند. برتونیسم از زندگی کودک گوشه‌گیری می‌آید که برای فرار از آدم‌ها، مدرسه و خانواده‌اش با هیولاها و کتاب‌های تاریخی و هنری دوست شده است.

برتون چیزی را خلق می‌کند که آن را زیسته است، به همین دلیل است که قبرستان و مرگ اولین المان‌های این سینمای خاص هستند. برتون کودکی خود را در قبرستان گذرانده و برای او جایی بهتر از اینجا پیدا نمی‌شده است! برتون می‌گوید هیچ جایی مانند قبرستان به او آرامش نمی‌داده! به همین دلیل است که حالا مرگ تبدیل به یکی از مضامین اصلی سینمای برتون شده است. قبرستان باید در آثار او حضور داشته باشد و خودی نشان دهد.

نقد و بررسی فیلم beetlejuice beetlejuice

فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس اثری درباره مرگ و سوگواری است. این فیلم در نهایت مخاطب را مجاب به نوشتن یک ستایش‌نامه در مورد دیدگاه خاص تیم برتون نسبت به تاریک‌ترین مضمون زندگی بشر می‌کند. برتون زهر مرگ را گرفته و به آن پارچه‌ای سفید پوشانده و با آن تانگو می‌رقصد. مرگ در بیتل‌جوس آن‌قدرها هم تلخ و گزنده نیست؛ مردگان در آن جهان زندگی خوبی دارند و هرکدام مشغول به کاری هستند و از همه مهم‌تر، پیر نمی‌شوند! آیا چیزی بدتر از مرگ وجود دارد؟ نه، وجود ندارد! اما برتون این بد را می‌چلاند، به سخره می‌گیرد و در پایان رو به مخاطب می‌گوید، مرگ اصلاً ترسی ندارد؛ از کجا معلوم که دنیای مردگان شبیه فیلم‌های من نباشد؟

تیم برتون می‌داند که مرگ امری گریزناپذیر است، اما با شخصیت بخشیدن به اجساد و نمایش رقص‌ها و آوازهایشان هنگام سوار شدن به قطار ابدی ارواح به تلخ‌ترین قسمت سرنوشت بشر پوزخند می‌زند؛ پوزخندی که در نهایت با درد همراه است.

تیم برتون در بیتل‌جوس بیتل‌جوس از کاراکترهای جدیدی استفاده می‌کند. او عاشق سبک و سیاق لباس‌های دوران ویکتوریایی است و شخصیت تازه‌اش، دلورس (با بازی مونیکا بلوچی)، را همانند تابلوها و تصاویر بجا مانده از آن دوران طراحی کرده است. برتون همچنین به معماری دوران ویکتوریایی قرن نوزدهم انگلستان علاقه‌ی زیادی نشان می‌دهد و طراحی مدرسه آسترید برگرفته از همین علاقه‌ی اوست. او همین طراحی را در عروس مرده و سوئینی تاد و… هم انجام داده است.

در این فیلم، برتون حتی دلورس را شبیه امیلی در انیمیشن عروس مرده دوباره زنده می‌کند و به هر دو کاراکتر بکگراند شخصیتی نسبتاً مشابهی می‌بخشد: هر دو به قتل رسیده‌اند! دلورس از قسمت گمشده‌ها برمی‌خیزد تا همسرش بیتل‌جوس را پیدا کند.

او به دنبال انتقام است. دلورس، خطرناک‌ترین شرور در فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس، روح مردگان را تسخیر می‌کند و هیچ شفقتی نشان نمی‌دهد. صحنه‌های سرهم شدن قطعات بدن دلورس از جذاب‌ترین لحظات این فیلم است که برتون با استفاده از موسیقی، زهر گزنده‌اش را گرفته است.

از طرف دیگر، برتون شخصیت روری را خلق می‌کند که برای نمایش دوران پرتلاطم بزرگسالی لیدیا لازم است. روری مدیر برنامه‌های لیدیا و یکی دیگر از شخصیت‌های شرور این ماجراست. روری پرداخت چندانی ندارد و نسبت به دیگر کاراکترهای این قصه کمتر مورد توجه قرار گرفته است. او یک شیاد است که برای پول‌های لیدیا نقشه کشیده اما برتون او را به‌عنوان یک ضدقهرمان بسیار شرور نمی‌بیند؛ که ای کاش می‌دید!

روری تنها در یک گوشه می‌ایستد و گهگاهی نشانه‌های یک ضدقهرمان را بروز می‌دهد اما چندان قدرتمند نیست که مخاطب را به دلهره بیندازد. مشکل او کمبود عنصر تعلیق در شخصیت‌پردازی‌اش است. برتون باید در جایی و قبل از مراسم عروسی، نشانه‌هایی به مخاطب می‌داد و اطلاعاتی تزریق می‌کرد تا تماشاگر متوجه شیادی روری شود و از آینده‌ی لیدیا دچار استرس واقعی شود.

با این وجود، فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس توانسته است با ترکیب شخصیت‌های جذاب و داستانی مملو از پیچیدگی، مخاطبان را مجذوب خود کند. برتون با خلق شخصیت‌های دلورس و روری، دو دنیای متفاوت را به‌طرز ماهرانه‌ای در این فیلم به نمایش گذاشته است. هرچند که پرداخت شخصیت روری می‌توانست قوی‌تر باشد، اما همچنان این فیلم توانسته است جایگاه ویژه‌ای در میان آثار برتون پیدا کند.

فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس پر از ضدقهرمان‌های زمینی و زیرزمینی است. اما شاید جذاب‌ترین و تعلیق‌برانگیزترین‌شان جرمی فریزر باشد، کسی که کشمکش اصلی داستان را شکل می‌دهد و آسترید را به دنیای مردگان می‌برد. قطعه‌ی تعلیق‌زای جرمی خوب کار می‌کند؛ مخاطب به‌خوبی با هدف او آشنا می‌شود و همراه با لیدیا برای نجات آسترید قدم برمی‌دارد و زجر می‌کشد.

اما یک نکته درباره مبارزه و رویارویی نیروهای خیر و شر در این فیلم به‌خوبی کار نمی‌کند و آن کشمکش‌های قوام‌نیافته است. گویی تقابل این کهن‌الگو به‌خوبی جا نیفتاده و قهرمان‌ها به‌راحتی از چنگ نیروهای شر فرار می‌کنند و به هدف بعدی‌شان می‌پردازند. لیدیا خیلی راحت آسترید را نجات می‌دهد و روری شیاد نیز به‌سرعت اعتراف می‌کند. اما دوست‌داشتنی‌ترین شرور این ماجرا خود بیتل‌جوس است. نقش هر دو بیتل‌جوس را در این دو فیلم مایکل کیتون بازی می‌کند.

برتون می‌گوید که در ابتدا، کاراکتر بیتل‌جوس یک شرور تمام‌عیار بوده که لحن داستان را به‌شدت سرد و تلخ نشان می‌داده است. اما به درخواست برتون، مسیر این کاراکتر تغییر می‌کند و خلق‌وخویی برتونیسمی به خود می‌گیرد. مایکل کیتون ایده‌های کپک‌زدگی و راه رفتن سوسک روی بدنش را می‌دهد و بیتل‌جوس به یک جن‌گیر ابله و دوست‌داشتنی تبدیل می‌شود. او حالا هم مشکلات را حل می‌کند و هم در قبالش خواسته‌ای دارد. در مقابل زنان، دچار ضعف می‌شود و نمی‌تواند فکر لیدیا را از ذهنش بیرون کند.

بیتل جوس

سینمای تیم برتون محصول سبک بصری خاص اوست. فراتر از ایده‌های روایی‌اش، این جهان دیداری اوست که برای مخاطبان کدگذاری می‌کند. سینمای اکسپرسیونیست آلمان محل الهام‌گیری ایده‌های شگفت‌انگیز اوست. کنتراست زیاد، توجه به تقارن و ساختمان‌های کج‌ومعوج از المان‌های سینمای بصری برتون هستند که از این مکتب می‌آیند. روایت بیتل‌جوس از دوران طاعون و نحوه آشنایی‌اش با دلورس، معماری پیچ‌وتاب‌خورده‌ی جهان مردگان و همچنین طراحی و اتمسفرسازی فیلم‌هایی مثل ادوارد دست‌قیچی و فرانکنوینی از این سبک فیلمسازی بهره می‌گیرند.

برتون گفته بود که عاشق فیلم متروپلیس ساخته فریتز لانگ و جهان اکسپرسیونیست‌ها است: «این فیلم تمام آنچه را که من دوست دارم همراه خود دارد و سبک دیداری‌اش می‌تواند واقعیت جهان درون‌اش را به تماشاگر انتقال دهد.» بنابراین عجیب نیست که برتون به سراغ سبکی برود که شبیه خودش، پایبند المان‌های متفاوت و البته ترسناک باشد؛ سبکی از فیلمسازی که حس قبرستان دوران کودکی برتون را همراه خود دارد.

گوتیک یکی دیگر از عناصر دنیای تیم برتون است. آن موهای ژولیده و نقاشی‌های تاریک او باید از جهانی تاریک مانند سبک گوتیک آمده باشند! موجودات عجیبی که در دنیای مردگان حضور دارند و سرشان به اندازه‌ی یک توپ تنیس کوچک است، یادآور دنیای گوتیکی است که برتون در آن زندگی می‌کند. عمارت خانوادگی لیدیا در وینتر ریور نیز از همین جهان آمده است.

برتون با پوشاندن تورهای سیاه بر سر عمارت سفید خانواده چارلز، به جهان گوتیک خود چارچوب مشخصی می‌بخشد و زیبایی آمیخته به ترس را به نمایش می‌گذارد. او با طراحی این خانه روح‌زده، هم یکی از عناصر اصلی ژانر وحشت را خلق می‌کند و هم دنیای خود را به تصویر می‌کشد. برتون در برابر این تاریکی‌ها معمولاً به تضادهای رنگی نیز پناه می‌برد و دو دنیای مختلف از رنگ‌ها را طراحی می‌کند.

در مقابل تور سیاه یادآور جهان گوتیک، برتون از رنگ قرمز استفاده می‌کند. مادرخوانده لیدیا با لباس‌ها، موها و وسایل قرمز رنگ در ایوان خانه می‌نشیند و خود لیدیا نیز در شب عروسی‌اش با بیتل‌جوس لباس قرمز بر تن می‌کند. تضادهای رنگی همیشه عنصری مهم در فیلم‌های برتون بوده‌اند. او از این روش برای تمایز و تقابل احساسات متضاد استفاده می‌کند.

نمونه‌های خوب دیگری که برتون این تضادها را به طرز جذابی در آن‌ها طراحی کرده است شامل فیلم‌های چارلی و کارخانه شکلات‌سازی، ادوارد دست‌قیچی و عروس مرده هستند. او با این تضادهای رنگی، دنیایی پر از تناقضات و زیبایی‌های ترسناک را به نمایش می‌گذارد که همیشه مخاطب را مجذوب خود می‌کند.

نگاهی به شخصیت لیدیا بیندازید؛ او محصولی از دنیای گوتیک است. لیدیا از لحاظ طراحی ظاهری و نوع جهان‌بینی، تکه‌ای جذاب از دنیای تیره و ترسناک گوتیک خواهد بود. مدل موهایش، همان تکه موهای چسبیده به پیشانی‌اش، شبیه معماری سبک گوتیک است! لباس‌ها و وسایلش نیز همینطور. او نمادی از ترس است. مرز میان دنیای مردگان و زنده‌ها را می‌بیند و از آن عبور می‌کند. آدمی که همه چیزش عجیب است و شبیه دیگر شخصیت‌های خاص برتون مثل ادوارد دست‌قیچی است.

شخصیت‌های برتون همگی عجیب هستند. انگار جایی در این دنیا ندارند؛ یا مثل ادوارد دست‌قیچی باید تنهایی بکشند و از دید مردم پنهان شوند یا مانند لیدیا همیشه با رعب و وحشت ارواح و بیتل‌جوس دست و پنجه نرم کنند.

تیم برتون محصول دنیای کودکی خودش است. علاقه‌ی این کارگردان به وینسنت پرایس، ادگار آلن پو، فرانکشتاین و آثار ژانر وحشت در کودکی، فضای ذهنی برتون را لباسی از جنس ترس بخشیده است. بیشتر فیلم‌های او ردپای داستان‌های آلن پو را به همراه دارند و آن حس ترس و مرموزی از دنیای این نویسنده ناشی می‌شود.

شاید با رقص و آواز در جهان مردگان همسو شویم و از شگفتی بیتل‌جوس خوشمان بیاید، اما کشمکش‌های متعلق به جرمی و دلورس مستقیماً از جهان ادگار آلن پو سرچشمه می‌گیرند و اتمسفری ترسناک ایجاد می‌کنند. برتون استاد این ساختاربندی‌هاست بدون اینکه حس مخاطب را بهم بریزد و او را سردرگم کند. از یک طرف خانه‌ی جرمی و اجساد پدر و مادرش را به سبک گوتیک، آلن پویی و اکسپرسیونیستی طراحی می‌کند و از طرف دیگر نیز مخاطب را با رفتارهای مادرخوانده‌ی دیوانه لیدیا می‌خنداند، بدون اینکه در این میان چیزی به هم نخورد.

برتون هم تلخ است و هم سرد. هم می‌خنداند و هم می‌گریاند. هم با مرگ باربارا و آدام ناراحتت می‌کند و هم با شگفتی دنیای مردگان تو را می‌خنداند. او می‌داند که چه چیزی را کجا و کی به تصویر بکشد و به همین خاطر است که فیلم‌هایش توانسته‌اند در جایگاه کمدی‌های سیاه درخشان باشند.

 

شاید از شیرین‌کاری‌های بیتل‌جوس و یا ماهی‌های چسبیده به بدن پدر آسترید خوشمان بیاید و مدتی مخاطب را سر کیف بیاورد، اما در نهایت چیزی که مخاطب را ناراحت می‌کند، مرگ است و درد فقدان. اینجاست که تلخی دنیای برتون خودش را نمایان می‌کند؛ یک تلخی ابدی و ناگزیر! لحظه‌ی مرگ مادرخوانده‌ی لیدیا با آن کفچه‌مارهای سرخ را کنار وداع‌اش با لیدیا و آسترید قرار بدهید، ترکیبی از خنده و ناراحتی جهان‌تان را در بر خواهد گرفت؛ حسی که نمی‌دانید با آن چه کنید.

برتون با مرگ شوخی می‌کند، دستش می‌اندازد اما در نهایت تلخی‌اش را نیز عیان می‌کند. مخاطب با بیتل‌جوس می‌خندد، رفتارهای بازرس دنیای مرگ را به سخره می‌گیرد اما در نهایت اضطراب مرگ را هم در وجود خود لمس می‌کند.

فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس روایتی درباره خانواده، ارتباط بین‌نسلی، فقدان و سوگواری است. همه شخصیت‌های برتون در این فیلم سوگوار هستند. لیدیا در دوران سوگواری خود به دام روری می‌افتد، مادرخوانده‌اش به خاطر غم فقدان چارلز مارهای سمی را در آغوش می‌کشد و آسترید نیز برای دیدن دوباره پدرش ناخواسته عمر خود را فدا می‌کند.

آن‌ها هنوز نتوانسته‌اند مثل آدم‌های بالغی که مشکلاتشان را با گفتگو حل می‌کنند، با یکدیگر کنار بیایند. آسترید مادرش را مسئول مرگ پدرش می‌داند و توانایی‌های لیدیا را مسخره می‌کند. لیدیا به جرمی شک دارد و آسترید به روری، اما هیچ‌کدام حاضر نیستند حرف طرف مقابلشان را بپذیرند. این همان شکاف بین‌نسلی است که برتون به‌خوبی از عهده‌اش برآمده است.

بیتل‌جوس بیتل‌جوس یک مرثیه خانوادگی، یک سوگواری خنده‌دار و یک جهان پر از ایده‌های ترسناک است. برتون در این فیلم شخصیت‌هایی را به تصویر می‌کشد که هنوز نتوانسته‌اند با فقدان و غم کنار بیایند و درگیر شکاف بین‌نسلی هستند.

فیلم از جهات مختلف به بررسی مفهوم سوگواری و فقدان می‌پردازد و نشان می‌دهد که چگونه هر یک از شخصیت‌ها با این مفاهیم دست‌وپنجه نرم می‌کنند. بیتل‌جوس بیتل‌جوس یک نگاه خلاقانه و ترسناک به سوگواری و روابط خانوادگی است که با ایده‌های خلاقانه برتون ترکیب شده است.

در هسته‌ی مرکزی فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس، تیم برتون به نمایش رابطه‌ی لیدیا و دخترش آسترید پرداخته است. ایده‌ی خانواده برای برتون بسیار مهم است و در بیشتر آثارش نیز دیده می‌شود. او شخصیت‌های خود را در یک خانواده گرد هم می‌آورد و آن‌ها را در چالش‌هایی از جنس روابط انسانی قرار می‌دهد. لیدیا و آسترید در این مسیر باید روابط خود را بهبود ببخشند و رشد کنند. آن‌ها در یک مسیر روایتی کلاسیک قرار دارند و بعد از حل بحران‌ها و کشمکش‌ها، طبق یک داستان سنتی، به جایگاه قهرمانی می‌رسند و زندگی‌شان را بهبود می‌بخشند.

تیم برتون در واقع در انتهای فیلم به پاسخ پرسش‌هایش رسیده است. او می‌خواسته بداند که لیدیای گوتیک‌اش بعد از چندین سال در چه وضعیتی قرار دارد و تا حدودی نیز خیال‌اش از زندگی او راحت شده است. برتون با نمایش رابطه‌ی لیدیا و آسترید، به بررسی این موضوع پرداخته که چگونه این دو شخصیت می‌توانند با یکدیگر کنار بیایند و روابط خود را بهبود بخشند.

سینمای تیم برتون شباهت زیادی به دنیای پیکسار دارد؛ در آنجا هر آنچه که به‌نظر نشدنی می‌آید، اتفاق می‌افتد. با این تفاوت که برتون چاشنی ترس و تلخی را نیز به داستان‌هایش اضافه می‌کند، اما دقیقاً مانند پیکسار می‌داند که چگونه در روان مخاطب سفر کند. جهان مردگان، خون‌آشام‌ها، هیولاها، نامیرایی و… چیزهایی هستند که مخاطب به دنبالشان است و نمی‌تواند به آن‌ها دست یابد؛ بنابراین برتون به سراغشان می‌رود و همانند پیکسار، آرزویش را برآورده می‌کند. برتون باز هم شبیه پیکسار، منطق جهان واقعی را به کناری می‌زند و منطق دنیای خودش را خلق می‌کند.

فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس برای تماشاگر جهانی ناشناخته را همراه خود دارد: دنیای مردگان، جایی که کسی تاکنون از آن برنگشته است. اما برتون کاراکترهایی خلق می‌کند که از آنجا به دنیای زنده‌ها بازمی‌گردند؛ و همین رمز موفقیت اوست. آن لحظه‌ی خداحافظی لیدیا و مادرخوانده‌اش، همان چیزی است که مخاطب در دنیای واقعی به دنبال آن است و برتون تصمیم می‌گیرد که این آرزو را در فیلمش به واقعیت تبدیل کند.

برتون با نمایش چنین صحنه‌هایی، توانسته است احساسات مخاطبان را به‌خوبی به تصویر بکشد و آن‌ها را با داستان‌های خود همراه کند. همین ترکیب ترس، تلخی و رؤیاپردازی است که سینمای برتون را به یک تجربه‌ی منحصر به‌فرد و بی‌نظیر تبدیل کرده است.

فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس برای تیم برتون به‌عنوان یک بلیط بازگشت عمل می‌کند. از آنجائیکه استودیوها بیش از هر چیز عاشق دنباله‌سازی هستند، می‌توان امیدوار بود که از این موفقیت خوششان آمده باشد و به برتون میدان بیشتری بدهند. از طرفی، اگر در پایان فیلم بیتل‌جوس ۱۹۸۸ مشخص نبود که دنباله‌ای انتظارش را می‌کشد، در پایان این فیلم کاملاً معلوم است که قسمت سومی نیز در کار خواهد بود.

فیلم بیتل‌جوس بیتل‌جوس با ترکیب ترس، طنز و روایت خانوادگی، توانسته است جایگاهی ویژه در سینمای برتون پیدا کند. این فیلم نه تنها بازگشتی موفق برای برتون بوده، بلکه نشان‌دهنده‌ی توانایی او در ترکیب عناصر مختلف داستانی و خلق جهانی منحصر به فرد است. با بهره‌گیری از شخصیت‌های جذاب و المان‌های بصری، برتون دوباره نشان داد که چرا او یکی از کارگردانان برجسته‌ی سینمای معاصر است. انتظار می‌رود که دنباله‌های آینده نیز با همین دقت و خلاقیت ساخته شوند و مخاطبان را به سفری جدید در دنیای بی‌نظیر بیتل‌جوس ببرند.

 

 

 
بیشتر بخوانید :
واکنش‌های اولیه منتقدان به فیلم سیاره میمونه‌ها بسیار جالب است

استخدام در گیماتک

اشتراک گذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  بیشتر بخوانید: